تبليغاتX
شاخ سفید
 

 

 

 

 

دوباره برتن جنگل نسیم تازه وزیده

دوباره دیو سیاهی حریف معرکه دیده

 

دوباره جان دوباره درخت کهنه گرفته

دوباره شور جوانه به جان شاخه دویده

 

زشانه باغ گرد خزان مرگ تکانده

چنار پیر تناور دوباره پنجه کشیده

 

سروش صبح شعر طلوع تازه سروده:

"که ساق ناز بهار از کمند دام رهیده

 

که بامداد! اینک چراغ معجزه مردم!

که خواب غفلت مردم زسر دوباره پریده

 

که رنگرز ز دستش کدام شیشه فتاده؟

که آبی ابدی در خزان زرد دویده

 

کدام خامۀ دیگر زچشم دورمانده؟

که زرد نور فلق درمیان نیل تنیده

 

کجا همای رهایی نشسته بوده که اینک

چنین گشوه پر و دم به بام شهر پریده!؟"

 

مشوش است شحنه که از محاسبه، اکنون

به لب گزیدن دندان دلیل تازه خریده

 

در این مبارزه مغلوب و آن معامله مغبون

میان معرکه دیگر زغصه جامه دریده

 

و "بخت یار" این گونه قصه کرد موزون

به جمله های مقفی و کلمه های گزیده

 

 

30/7/88

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 2:24 PM  توسط سعید | 
 

این کار تکراری است، می دانم! اما شرایط و اوضاع هم تکراری است.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سر از صفای عروسان ناز و غمزه تهی ست

هوای طیر ندارد دلم، زشرزه تهی ست

 

نصیب پنجۀ برنا شده ست بربط دهر

چو پیر گشتم و کج خاطرم ز تازه تهی ست

 

زمان به یاد ندارد غریو عنقا را

زمین "رخش" نکوبیده سم، ز لرزه تهی ست

 

به بند پنجۀ مصنوع گشته مادر دهر

زکاه و خاک و آب کوله بار سازه تهی ست

 

گذشته موسم آورد مرد و دیو، دگر

فضای خاطر مردم ز مرد گرزه تهی ست

 

در این خزان زده تاریخ کور معوج لوث

زپتک و کورۀ "کاوه"، دکان تازه تهی ست

 

سر از میان مفاهیم، شعر برنزند

دراین ظلام تملق جهان ز غازه تهی ست

 

من این میان به چه کارم! چرا که از می تلخ

ز "بخت یار"، دکان خالی و مغازه تهی ست.

 

5/1/87

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 10:39 AM  توسط سعید | 

 

 

 

ز قبض سینه چنان تا دماغ پرالمم

که تاب مشق ندارد طپانچۀ قلمم

 

بر آسمان تلطف هزارسال نرفت

قمر به عقرب سعد از بسیط این هرمم

 

چگونه گوی سخن را به چوب جمله زنم

که فرصتی ندهد تیغ لخت از کرمم

 

تمام پهنۀ میدان زبرق خون سرخ است

چنین که چاک دهد تیغ شه به هر هجمم

 

امید یاری یاران توقعی واهی است

از آن که بند اسیریست پایشان به غمم

 

چنان به حمله به هربار تیغ می آهیخت

که سیل خون عزیزان رسید تا شکمم

 

به قدر گریه مجالم نمی دهد هربار

وگرنه اشکرود برده بود چون بلمم

 

تلوث از تن جرثومگیش می بارد

دراین میانۀ میدان، حریف بد حکمم

 

دراین سراچۀ تاریک قصه می گذرد

نه از نحوست آورد این چنین دژمم

 

ولی در این شب ظلمت امید بهروزی ست

که "بخت یار" دمد صبح خوش قدمم

 

 

3/6/88
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 5:20 PM  توسط سعید |